مشاعره با حرف ز

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است

حافظ

مشاعره با حرف ن

نه مراحسرت جاه است ونه اندیشه مال
همه اسباب مهیاست تو درمیبایی

برمن ازدست تو چندان که جفا میآید
خوشترو خوبتر اندرنظرم میآیی

دیگری نیست که مهرتو دراو شایدبست
چاره بعدازتو ندانیم به جزتنهایی

سعدی